تبليغاتX
خورشید

 

 

این قضیه مال چند سال پیشه ...

یه خانواده ی چهار نفری بودن که مثلا زندگی میکردن ! دائما جنگ و دعوا بوده خونشون آقاهه بد بین بوده به خانومش،بیچاره هم خیلی خانوم خوبی بوده و فوق العاده زیبا مامانم میشناختش ،فکر کنم عامل بدبینی شوهرشم این زیبایی بیش از حد خانومش بوده خلاصه یه شب این دو طرف دعواشون میشه بعد هر دو آروم میشن میگیرن میخوابن نصفه ها شب شوهرش که از خواب خانوم بچه هاش خیالش راحت میشه   ميره شبانه سر خانوم و دخترشو  میبره  و  از خونه ميزنه بيرون ! خونه اي كه توش زندگي ميكردن دو طبقه بوده طبقه ي بالا اين زن و شوهر زندگي ميكردن طبقه پايين خانواده آقاهه ... صبح ميشه پسرشون از خواب بيدار ميشه ميره سراغ مامان باباشو بگيره ميبينه اتاق خواب مامان غرق خون و مامانش و خواهرش اونجور تيكه شدن..گريون ميره سراغ مامان بزرگش پايين و ميان بالا ميبين اوضاع درب و داغونه ... زنگ ميزنن پليس و ميان اونارو مي برن پزشك قانوني  و در به در دنبال قاتل ميگشتن ! مرده يه مدت فراري بوده وقتي هم پيداش كردن خانواده دختره گفتن ما از حق دخترمون نميگذريم اين هم بايد بكشيد اين آقا دختر و نوه ي مارو كشته ..دادگاه قبول نميكنه ميگن بايد پسر خانواده بزرگ بشه به سن قانوني برسه  شرح بده كه  جريان چي بوده و اون شب و توضيح بده براي دادگاه و اون پسره تصميم بگيرن كه پدرش بايد چي بشه ! خلاصه اون آقا تا زماني كه پسرش به سن قانوني برسه زندان بوده و وقتي هم  كه موقع تصميم گيري پسره ميشه از پدرش ميگذره و نميذارن پدرشو  كاري كنن ميگه من كه مادر و خواهرم كشته شدن اگه پدرم هم كشته بشه خيلي بدبخت و بي كس ميشم ...هرچند مادر زن آقاهه نميداره پسره بمونه پي آقاهه ميبرنش به زور پيش خودشون ... ديگه بعد چند وقت اون خونه رو به كل ميفروشن از اون زمان كه خونه رو ميفروشن ديگه همه چي تمومه هيچ كي ديگه هيچ چي نميگه ....

 يه مدت خالي ميمونه  تا يه سرهنگ از همه چي بي خبر ميان از بندر عباس كه اينجا زندگي كنن ميره اون خونه رو ميخره ! و همون طبقه بالا رو ميده اجاره ! مستاجرشم ميشه مادربزرگ من ! ما كه خبر نداشتيم اون خونه اونطوري بوده و اصلا چه اتفاقاتي توش افتاده خيلي راحت مادر بزرگ بنده خدام توش زندگي ميكنه ... بعد از چند وقت يكي از همكارا مامانم كه همسايه مادر بزرگم بوده بهش مگه اون خونه كه مادرت توش زندگي ميكنه مال فلانيه كه زن و بچشو كشت دقيقا مادرتم همون طبقه الان زندگي ميكنه .. مامانم به خاطر مامان بزرگم كه توش راحت زندگي كنه و در به در اين طرف اون طرف نشه سر پيري هيچ چي نميگه ...ولي يادمه مامانم هيچ وقت شبا نميموند خونه مامان بزرگم، شده بود مامان بزرگمو با خودمون مياورديم خونمون ولي مامان راضي نميشد يه دقيقه اونجا بمونه ...   واي خدايا چه روزاي من توي اون خونه گذروندم   هميشه هم در يه اتاق بسته و قفل شده بود همون اتاقيم بود كه اون بيچاره توش كشته شده بودن... اون اتاقه هم كاملا اتفاقي صاحبخونه جديد توش وسايل اضافيشو گذاشته بود و درشو قفل كرده بود ... منم اون موقع ها بچه بودم ابتدايي بودم با پسر خالم برامون سوال بود چرا در اينجا قفله هميشه هم دلمون ميخواست بريم ببينيم توش چه خبره ! اصلا من از همون بچگيم با وجود اينكه ازهيچ چي خبر نداشتم  نسبت به اون قسمت خونه حس خوبي نداشتم يه ترس خاصي داشتم ازش ... واقعا نميدونم چرا اون اتاقو هميشه خونين تصور ميكردم ... نمي دونم چراا ... مال خيال بافي و اون تخيلات دوران بچگي هم نبود اصلا...

من اصلا  اين قضيه رو نميدونستم  تا همين ديروز پريروز كه دوست مامانم اومد خونمون و يه هو به مامانم گفت كه راستي من ديروز تو خيابون آقاي ... رو ديدم مگه هنوز اين زندس؟؟؟ بعد مامانم تموم اين جريانا بالارو كه من گفتم و براي دوستش مو به مو گفت حالا من خيلي چيزا هم نگفتم ! ! وقتي ميگفت مو به تنم سيخ ميشد دلم ميخواست گريه كنم وقتيم آخرش از دهنش پريد كه آره مامانه منم تو اون خونه زندگي ميكرد .. بعد از منم پرسيد خورشيد يادته تو اونجارو منم گفتم آره گفت اين همون خونه هست كه ميگم يه هو اعصابم ريخت بهم ... اصلا از اون روز قاطي كردم پاك به خدا شبا كه ميخوابم كابوس ميبينم خواباي وحشتناك ميبينم نميدونيد چه حاليم من ...درسته اون خونه وقتي مامابزرگم رفته بود توش كه به كل همه چي پاك شده بود ... ولي نميدونم چرا اين حسو دارم تو اون خونه خون دو تا آدم بيگناه ريخته شده بوده  كم چيزي نيست ...وقتي ياد اون موقع ها ميوفتم ميبينم ترسم از اون اتاق دربسته بيخود نبود اون تصوراتم الكي نبوده ... يه جوريم روح و روانم ريخته بهم پاك كاش مامان  نمي گفت ...

 

+ خط خطي شده در سه شنبه پانزدهم دی 1388ساعت 14:9 با دستاي خورشید |

 

 

دی ماه  اومد با یه عالمه امتحان !  تو این مدت که کار آموزیمون تموم شد با دوستم رفتیم ثبت نام کردیم برای رانندگی از دیروز کلاسای آئین نامه  شروع شد امروز به سلامتی تموم شد !فردا هم امتحان داریم یعنی رسما کل کلاس صداشون در اومد ۲روزه کلاس جمع بندی کرد ماکه هیچ چی نفهمیدیم والا بعد میگن راننده  متخلف بهمون! طرف سرهنگ بود از همه چی گفت الا درس مربوطه، ۱۵۰ صفحه هم میخوان امتحان بگیرن من خیلی لطف کردم ۷۰ صفحشو با دقت خوندم بقیشم دیگه نمی دونم می سپرم به خدا ... یه خانومی تو کلاسمون بود میگه همچیو باید بسپری به خدا حتی اگه پول نداری بری رستوران برو بعد اونجا خودش جور میشه ! یه جماعت زدیم زیر خنده سرهنگ بدبختم ولو  شده بود کف زمین از حرفش حالا ماهم میخوایم بسپریم به خدا اون ۸۰ صفحه باقیو ...

نمیگم حرف بد بود ولی دیگه نه تا این حد که این میگفت اگه حرفاشو میشنیدین به خدا به عقلش شک میکردین ! نمیدونم هرکی یه اعتقادی داره ... منم یه جورم برا خودم

بعدم که  همین این تعطیلاتم به سلامتی من همرو در خواب به سر میبردم نمیدونم چرا جدیدا انقدر خوابم زیاد شده امروزم تا ۱۱ خوابیدم ! منی که همیشه راس ۶:۳۰ بیدار بودم حالا الان باید با کردک از تختم بکشنم بیرون

 امتحان اون درس کوفتی رو هم که پارسال افتادم ..امسال ۷بهمن باید برم بدم ... نصف کلاس فقط شدیم افتاده های ترم قبل .. استاد لعنتی لج کرد باهامون نصفمونم انداخت منم ترکششو خوردم !اوایل فکر میکردم واقعا نمره کم آوردم ولی بعد دیدم  نه موضوع اصلا یه چیز دیگه بوده حرف دفعه یادش میوفتم ها دلم میخواد برم استادرو پیداش کنم و یه دل سیر بزنمش  انقدر از دستش عصبانیم ... والا به خدا افت  داره بگم تنظیم افتادم .. اصلا خنده داره ! با این استاده که امسال گرفتیم باهاش، گفتم ما این درسو افتادیم کلی خندید بهمون ، فکر کن اون همه درسای تخصصی سخت سختو پاس کنی این مایه ی ننگ بمونه رو دست ! اه اه حالم بد شد

این چند روزه هم قاطی کردم در حد چی ! اومدم تموم تابلو و این خرت و پرتای فانتزی که از دیوار آویزون کردمو جمع کردم ریختم همرو یه جا تا دوباره حسای خوب بیاد سراغم

یه عالمه انرژی مثبت بفرستید برام فردا امتحان آئین نامه دارم شاید خنداه دار باشه براتون ولی فعلا شده برام یه غول گنده این  قضیه ...

شب خوش

بای

 * اضافه شده امروز ۱۰/۱۰/۸۸ مردود شدم آئین نامه رو

+ خط خطي شده در چهارشنبه نهم دی 1388ساعت 1:20 با دستاي خورشید |

 

 

فردا شب یلداست یاد اون سالا افتادم که همگی جمع می شدیم خونه مامان بزرگم و کلی خوش میگذشت.. خالم هندوانه رو تزیین میکرد... انار دون میکردیم ... مامان و اون یکی خالم مشغول آشپزی بودن ... شیطنتای دایی کوچیکه ... پسر خالم فال میگرفت طبق همون رسم و روسمهای قدیما .. شوهرم خالم حافظ میخوند ... واییییی چه روزای خوبی بود ... اما از وقتی که مامان بزرگم فوت کرده تا الان دیگه  مثل اون موقع ها نشد که نشد همه از هم دور شدیم .. هرکی سر گرم  زندگی خودش شد .. دلم  میگیره .. مخصوصا امسال که دیگه حسابی تنهاییم ، نه داداشی اینا میان  خونمون نه خواهر خانوم ... عمه خانومم که میومد پیشمون هم فردا شب جایی دعوته ... خالم اینا هم مشغول خودشونن .. من میمونمو مامانی و بابایی !  خدا این دو تا نعمتو هیچ وقت ازم نگیر  ..خدایا شکرت که همچین پدر و مادر خوبی دارم .. خدا جون صحیح و سالم نگهشون دار برام

آذرم داره تموم میشه ... اصلا ماه خوبی نبود برام ! خدا کنه با تموم شدنش همه ی بدی ها و دلگیری هام تموم شن دیگه ... اصلا از فصل پاییز بدم میاد هرسالش یه جوری بدی بوده برام اه !

تولدمم بد نبود ... خواهری که نبود خیلی سوت و کور بود دلم خیلی گرفت از همه چی ...با وجود اینکه یه عالمه کادو های خوشگل خوشگل گرفتم ولی اصلا یه جوری بود نمیدونم چه طوری بگم ... راستی  یه تشکر بززززرگ باید بکنم از تموم دوستایی که بهم اس ام اس دادن .. کامنت گذاشتن و زنگ زدن  و تبریک گفتن تولدمو   مرسی دوست جونای مممممن

برم دیگه

امیدوارم فردا شب ! شب خوب و بیاد ماندنی باشه براتونننننن

 

+ خط خطي شده در یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت 17:55 با دستاي خورشید |

 

 

سلام !

من اومدم حالمم خوبه خوبه .. مرسی از انرژی های مثبتتون

امروز هم ۲۵ آذره منم ۲۱ سال پیش ساعت ۱۰:۱۰ دقیقه صبح شنبه ی یک روز برفی  پامو گذاشتم توی این دنیا !

 

+ خط خطي شده در چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 9:5 با دستاي خورشید |

 

 

هرچی میخوام بیام از روزای خوب بنویسم یه هو یه چیزی پیش میاد که به کل پشیمون میشم از نوشتن اون روز خوبم ... مثل اینکه خنده برای من یکی خیلی وقته که معنیشو از دست داده ...  این روزا اصلا اصلا حسای خوبی ندارم  دیگه مثل اون قبلنا نیستم  دیگه مثل اون خورشید قبل شیطون نیستم همه همینو میگن ...فقط و فقط دلم میخواد تا هفته دیگه یه چیزی مثل معجزه همه چیو زیر و رو کنه اوضاع مرتب شه اصلا تحمل این حال و ندارم ... دیدید رو جعبه ها مینویسن با احتیاط حمل شود شکستنی است ! با منم الان باید اینطور برخورد کرد ...

 دلم نمیخواد تو بلاگم همچین نوشته هایی داشته باشم ولی  فقط مینویسم تا یکمی دلم آروم بگیره ... ببخشید اگه این پست های کسل کنندمو میخونید ...

به امید روزای خوب

برام انرژی مثبت بفرستید ...

 

+ خط خطي شده در شنبه بیست و یکم آذر 1388ساعت 19:52 با دستاي خورشید |